تبليغاتX
(( خودِ واقعیِ من ))
  • بابا این چه وضعیه!
  • یعنی از وسطای بلوار فردوس تا خود زیر پل ستارخان با مامان پیاده رفتیم تا یه شال صورتی بخره!
  • بعد آوردم هایدای فلکه اولو بهش میدم میگه مزه ی گوشت لخم (؟!) میده حالم به هم خورد!
  • بعد واسه ی دو متر فاصله تا خروجی ، یک و نیم ساعت تو ترافیک موندیم!
  • تازه کل تیر تخته های خونه روهم مجبورم کرد پارافین بزنم!
  • عجب غلطی کردم وقتی همه رفتند شمال من گفتم میمونم خونه مامان تنها نمونه ها!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384;ساعت 9:57; توسط ME; |

  • ۱. فعلا" بوق آزاد.
  • خدایا میدونی پرنده ها چه خاصیتی دارن؟ هیچوقت جلوشونو نمی بینن.همیشه طرفینو می بینن. خدایا نذار عصبانی شم.نمیخوام جلومو ببینم.طرفینمو پر کن.
  • ۲. یاد زمانی که کیلو کیلو به آی دیت حساسیت داشتم.بعد از صد سال هنوز به آی دیت حتی وقتی یه سند تو آل فرستاده باشه حساسیت دارم.
  • .
  • .
  • .
  • ۳.شخصیت من در دنیای واقعی خیلی متفاوته.لطفا" بفهم.
  • ۴. ادا در نیار.من هیچ هدفی جز بیان تفکرات خودم از وبلاگم ندارم. بقیه رو نمی دونم.
  • پ.ن: اینا مال وب قبلیمه.الان فرستادم ارشیو اون ور.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384;ساعت 9:51; توسط ME; |

  • آی!
  • .
  • پ.ن:داری دروغ میگی. داری دروغ میگی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384;ساعت 8:31; توسط ME; |

۱.بابا ما با خودمون حال میکنیم که می نویسیم! اصلا" هر کی که می نویسه حتما" با خودش حال می کنه دیگه!

ولی اگه قرار بود دوباره شروع کنم حتما" یه جور دیگه شروع می کردم.

۲.رفتم بلاگ رضا شکراللهی یه چیزی بگم (اخرم نفهمیدم وبلاگش با روزی پنجهراز بازدید نهایتا" چهل تا کامنت داره! تازگیا خیلی حال می کنم با این جور جاهای کم کامنت پر بیننده) بعد یکی کامنت گذاشته بود " خیلی قشنگ بود اگه خواستی بیا با هم تبادل لینک کنیم!!" گفتم بیچاره عجب کسی رو هم واسه تبادل لینک و من اپم سر بزن انتخاب کرده!

.

۳." کامنت های بی ربط حذف خواهند شد." برنامه ی جدیدیه که یاد گرفتم.تابلوشو همین روزا اون ور میزنم بالا. من نمیدونم چه جوری باید بفهمونم کامنتینگ باز معنیش این نیست که بیا کامنت بده!

.

۴.من دارم صرفه جویی می کنم که واسه نمایشگاه کتاب بتونم خودمو خفه کنم بعد این مرتیکه اومده میگه بخش ناشرای داخلی قراره تو مصلا برگزار شه.سال پیش هم قرار بود ولی خاتمی نذاشت.تو رو قران اصلا" من همین فضای نمایشگاهو دوست دارم بشینم لب استخرش ساندویچ بخورم بعد سر ظهر برم تو کنفرانساشون شرکت کنم این اومده میگه مصلا.مصیبتی داریم ماها! پارسال رفتیم غرفه ی شرق معین اومده بود.یکی بغلم وایساده بود.الکی پرسید کیه گفتم رییس جمهور آینده!! گفت زرشک! بعد نگاش کردم دیدم یا علی! طرف خود بن لادنه!

.

۵.خوبم تا وقتی پای کسی رو دمم نباشه.وقتی بد میشم خیلی خطرناک میشم.اینو از من بپذیر.هنوز بد نشدم.

.

۶.می دونستم دانشکده پایینیه شیمی میخونه ولی فکرشو نمی کردم اینجوری جلوم سبز شه! اون نه ها ، این. گفتم چطوری؟ گفت خوبم! گفتم سعید خوبه گفت آره.گفتم اون چطوره گفت اونم خوبه! گفتم منم خوبم! ایشالله همه مون با هم بمیریم من راحت شم!

.

۷. یه کشف جدید کردم تو بلاگستان! قول دادم اسم نیارم ولی دست به قلمش محشره.خیلی هم دلش میخواد ناشناس باشه و تازه به طور خصوصی هم اسم روزنامه هایی که توش می نویسه رو گفت. میگم چرا ازش خوشم میومد. پیشنهادش هم حالا بعدا" ولی نمیدونم چی جواب بدم. پیشنهاد بی شرمانه ای نیست بابا درباره ی نوشتنه!

بقیه ش واسه بعد!

۸.یه آلبوم اومده نمی دونم اسم طرف چیه. رپ می خونه و انصافا هم که قشنگ میخونه:

" کاش خونه مون دو تا کوچه بالاتر از ایستگاه خط فقر بودش

اتوبوس بدبختی و بدهی و بیکاری توی راه خط فقر نبودش! "

  •  
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384;ساعت 17:29; توسط ME; |

  • یک.شرمنده
  • ولی اصلا" برام مهم نیست
  • یعنی مهمه ولی باور ندارم.شاید بتونم با یه پست یه کولاک وبلاگی راه بندازم چون مسئله از همه نظر خیلی مهمه ولی امان...
  • .
  • دو.چرا اونقدر که بقیه از لینکای من خوششون میاد من خودم خوشم نمیاد؟!
  • .
  • سه.سر جریان پتیشن واسه روزنامه ی دانمارکی خوندم امیرمهدی خیلی زحمت کشیده هفته ی پیش گفتم برم سایتش تشکر کنم همون روز عصر دیدم اومده کامنت گذاشته واسه م!!! گفتم بابا ایوول من از اون موقع که تو جام جم فانگلیش می نوشتی می خوندمت ولی چه تله پاتی ای شد!
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384;ساعت 8:44; توسط ME;

  • راستش من اینجارو دوست دارم چون به هر کی دلم میخواد می پرم به هر کی هم دلم میخواد اظهار علاقه می کنم بعد هم خسته می شم می شینم سر جام به قول آقا!
  • .
  • همین جوری زد به سرم آرشیو جی میلمو چک کنم بعد رسیدم به یه نامه قدیمی مال اوائل فروردین امسال.سومین ای میل تو باکسم...خوندمش...
  • آخرش این بود : dooset daram va ta hamishe movafagh bashi
  • دستمو گذاشتم زیر چونه م و ۲۰ دقیقه همین جوری رفتم...اون موقع که خوندم خیلی عادی بود واسه م ولی حالا بعد یه سال انگار که...
  • زیاد روبراه نیستم.دارم وانمود می کنم. دلایلش خیلی زیاده.از این بگیر ، برو تا ساعت ده شب که منتظر تاکسی وای میسی و درشکه هم پیدا نمیشه و اگرم بشه جر و بحث با راننده سر کرایه های دوبله سوبله اخر سال و ماهی قرمزای مرده ی کف خیابون .اصلا" همه چی...البته همیشه جرقه های خوبی وجود داره ولی کیه که ندونه ستیز کبریته و خرمن ؟
  • .
  • این داستانه هم لامصب تموم نمیشه که...تمرکزم کجا بود؟!! تا میام تو کتابخونه دو خط بنویسم میرم تو فکر.
  • واسه پرونده هسته ای هم هر کی رای داده خودش تحویل بگیره.زر زر هم نکنه!
  • ۰
  • آهان این! دیروز داشتم به این یارو بانوی محترم (!) می گفتم. همه ی اونایی که به شاخکای من دافعه القا می کنند اونایی اند که خودشون نیستن.یه دروغ صافکاری شده ن. چه رو نت چه دور و برم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384;ساعت 14:59; توسط ME;

  • تو میدونی چرا یه دختر (شایدم ساختگی) که همکار یه پسره میاد خصوصی ترین-- دقت نکردی دیگه. گفتم خصوصی ترین.وارد جزئیات نمیشم-- مسئله شو که با همکاری جناب پسر حل شده تو وبلاگ جناب پسر می نویسه؟! کاش روم میشد لینک میدادم!
  • باز شهرزادو بگی من بیشتر به اِروتیکش می خندم ولی بعضی وقتا تو بعضی وبلاگا چیزایی میخونم که واقعا احساس کمبود دو تا شاخ رو سرمو میکنم!
  • یادم باشه دیگه جاهایی که یکی دوماهه نرفتم نرم چون ممکنه عوض دو تا چهارتا شاخ درارم!
  • یادم نره حریم نانوشته ی خودمو.بذار فاحشه ها و همجنس بازا همچنان به عشقبازیشون بپردازن! =))
  • =
  • فردا با بچه ها بریم سینما ، " چهارشنبه سوری"  ببینیم هدیه تهرانی و پانته آ بهرام و اصغر فرهادی چی کردن! وای به حال همشهری جوان نویسا اگه چرند باشه!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384;ساعت 15:51; توسط ME;

  • همه ی تازه کارای لس آنجلسو جمع کنی یه آلبوم محسن چاووشی نمیشن!
  • دستخوش بابا!
  • راستی به دفتر  من سر و سامون دادنو یادت رفت...همونجوری خط خطیه.خوش خطی هم دل میخواد
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • اخ تورو یادم رفت . تو دیگه کجا رفتی راحیلا؟ کسی که منو نمیشناسه منم که کسیو نمی شناسم ولی کاش می نوشتی رفت مرخصی...
  • پ.ن: اصل اساسی میگه هر بلاگری که تعطیل می کنه بالاخره بر میگرده.حرفه ای و اماتور و مرد و زن نداره مگر در یک حالت که خیلی نادره. امیدوارم تو اون یه حالت نباشی.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384;ساعت 18:14; توسط ME;

  • دیدی حس ششمم گول نخورد.همه تون رو دست خوردین. مهم نیست چیا ولی خوب مطمئنم به حرفم.حالا بعدا".
  • =
  • راستی امروز حس کردم نیستی
  • میدونی چی جوری؟
  • چقدر دعا کردم اونی که نشسته بود بغله اون یارو ریشوئه تو نباشی.از پشت خیلی شبیهت بود. خیلی... آخرش پسره داشت شاکی میشد.بعد که بلند شد دیدم تو نبودی. یکی طلبت از همین ۱۰۰ کیلومتر فاصله
  • فهمیدم نیستی
  • عرق کردم! می فهمی؟!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384;ساعت 14:32; توسط ME;

  • پارسال این موقع رفتم شهر کتاب اول ستارخان.یه جلد فروغ گرفتم یه خودنویس یه...بماند...شد بیست و یک هزار تومن. 
  • .
  • .
  • .
  • چرا باید به خاطر کس دیگه حالا دوست، رفیق، خواننده ، کامنت و هر کوقت و زهر مار و کله خری خودتو عوض کنی؟
  • .
  • .
  • .
  • اعتماد نکردن تنها دفاعیه که در مقابل خیانت داریم.تو وبلاگ نویسی بیشتر به چشم میاد.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384;ساعت 8:2; توسط ME;

  • چرا این شکلی شدم؟
  • یه روز انقدر پرانرژی می شم که میخوام هیروشیما رو بترکونم یه روز انقدر بی حال میشم که یارو فکر میکنه تو پارک نشسته م منتظر موادم!
  • جدا از شوخی حالا هرویین داری؟!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384;ساعت 10:8; توسط ME;