تبليغاتX
(( خودِ واقعیِ من ))
  • خوش بگذره رفیق...
  • دیشب من تو تختخواب خودم خوابیدم تو تو سردخونه...
  • تو تو سردخونه.....
  • امشب من تو تختخواب خودم میخوابم ، تو تو خاک...
  • تو تو خاک....
  • از موقعی که واسه صبا گریه کردم دیگه هیچوقت اینجوری گریه نکرده بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385;ساعت 7:14; توسط ME;

  • هی تو کاکتوس...چرا...؟
  • حرفهایی موند...کاش در این بی زمانی فکر عقربه نمی بودی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385;ساعت 18:1; توسط ME;

  • اینو واسه ساسان نوشتم:
  • اخ که الآن تو مودم...!
    رمزهایی که خلوص رمز شکن انها بود. قفل هایی که چرخ دنده هاش به روال عادی نمیگشت ، خلوصی که بی معنی شد وقتی آینه هم زنگ میگیره من بدبخت چرا زنگ نگیرم؟ توی بدبحت چرا زنگ نزنی؟ چی جوری خودمونو گول بزنیم که قوانین فیزیک تئوریکالو در مورد خودمون صدق بدیم...
    بودن داریم تا بودن...حتی با هم بودن داریم تا با هم بودن...حتی بی هم بودن داریم تا بی هم بودن...هیچوقت نمیشه فهمید بودن فیزیکی یا بودن عاطفی ، احساسی فکری و...کدومشونه که ارامشبخش واقعیه و اصلا...
    خیلی بدبینانه اصلا" چیزی به اسم بودن داریم...؟
    ---
    از پست های قدیمم:
    چشم ها را باید بست
    اصلا" نباید نگریست سهراب...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385;ساعت 14:12; توسط ME;

  • باز میگن اینقدر نگو ما بدشانسیم! دو برابر بقیه آزمایش کردیم من و سهیل  که مثلا" جوابمون درست درآد حتی اسید ریخت رو دست من و لباس سهیلو هم سوراخ کرد ،اخرش بین گلوکز و لاکتوز ...و گلیکوژن و ساکارز شک کردیم که دو تا دو تا کدومشونو انتخاب کنیم بعنوان جواب.دو تا ده نمره واسه آزمایشگاه...هیچی دیگه! هر کدومو که انتخاب کردیم این هفته فهمیدیم اون یکیش درست بوده و صفر شدیم!
  • ...
  • یادته یه زمانی در مورد گور بابا یه چیزایی میگفتم؟ حالا اون چیزیکه روش وایسادی گور بابامه...
  • ...
  • کاش جسور بودم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385;ساعت 14:40; توسط ME;

  • می تونی رخوتو توم ببینی که همه ش فکر میکنم سرما خوردم و شل ولم ، ناجور
  • جوریکه وقتی من پای چپمو تکون میدم و تو هم پای چپتو تکون میدی ،من پای راستمو تکون میدی توهم پای راستتو تکون میدی و بعد میخندی حتی حال ندارم بهت بگم: اوه خانوم! عصرت بخیر ، نظرت در مورد یه قهوه چیه؟  فقط نگاه میکنم و میرم.
  • .
  • آلبوم بنیامین هم که شده قوز بالاقوز حتی تو دانشگاه هم با Mp3 player یکی از بچه ها در دسترسه و این یعنی همه ی بدبختی دلگرفتگیات در دسترسه
  • .
  • پارسال نمایشگاه کتاب بدون تو سراغاز همه ی چیزهایی بود که الان نتیجه شو می بینی...امسال باز بدون تو با این تفاوت که دیگه سراغازی هم در کار نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385;ساعت 17:14; توسط ME;

  • اون روان نویس و خودکاری که برا تولدت گرفتم و هیچوقت بهت ندادمو گذاشته بودم تو کشوی مامان ، فکر کرد مال خودشه امروز برداشت کادوش کرد داد به مرجان واسه پزشکی قبول شدنش...
  •  ...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385;ساعت 9:18; توسط ME;

  • خوب همیشه که همه چیز نباید ختم به خیر شه.
  • بچه خر کنیم ببینیم چی میشه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385;ساعت 18:11; توسط ME;

  • وحید زنگ زد یه ساعت حرف زدیم .از دانشکده ی فنی مهندسی جردن تعریف میکرد.از دخترای افتضاحش که حراست هم دیگه کم اورده ، از به قول خودش مملی بوقی که باباش هشت کلاس سواد داره اونوقت پسرشو با Prado یی میفرسته دانشگاه که بیبنی بوقت در میاد، از گوشی خودش که تالیاس میگه همیشه غلافه روم نمیشه درآرم با وضعیتی که اینجا حاکمه! کلی خندیدیم گفتیم عجب آینده سازایی داریم ما! ( یکی نیست خودمونو بگه!)
  • یه ساعت بعدش سعید زنگ زد سال نو روتبریک بگه...از دماغم دراومد هر چی تعریف کرد.هر چی که دوست نداشتم بشنوم گفت......همیشه از همین می ترسیدم که یه روزی خبرشو از سعید بشنوم.اینجوری خوردن خیلی درد داره ولی نمیدونم از بی خبری بهتره یا نه.....به همین راحتی؟؟؟یعنی از این شاخه به اون شاخه پریدن اینقدر آسونه؟ یعنی دوسِت دارم اینقدر کشکه؟
  • .
  • .
  • .
  • حال و حوصله هیچیو ندارم. فعلا" حسابی خاکستری
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385;ساعت 16:29; توسط ME;

  • کی حال داره فردا بره دانشگاه
  • دلم میخواد می تونستم هر روز بشینم لب رودخونه هه و ماهی بگیرم
  • پشتم سرما خورده نمیتونم راست شم
  • دلم گرفته آی دارم میمیرم مامان!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385;ساعت 10:55; توسط ME;

  • و سفر باید کرد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385;ساعت 9:46; توسط ME;

  • فکرشو بکن. نسرین تپلی تو لباس عروسی!
  •  اوائل بهار پارسال بود.نسرین خبرنگار بود و هم سنای خودمون. رو نت شناختمش. مترجمی زبان میخوند و وبلاگ داشت. خیلی هم کار میکرد حتی چند بار هم همراه وزیر رفته بود عسلویه.بعدا"  فهمیدم یه ایستگاه با خونه مون فاصله دارن.نمیدونم چرا اینقدر احساس راحتی میکردم. زود صمیمی شد و خیلی حرفارو راحت میزد و منم خیلی راحت جواب میدادم. شاید یه بار گفته باشم با مردا عجیب چپ بود و حتی میگفت میخوام برم سوئد از این مردای ایرونی دور باشم.شماره موبایلشو هم داد. یه روز بحث بالا گرفت گفت عمرا" ازدواج نمیکنم میخوام واسه فوق بخونم.بعد یه مدت خبری ازش نداشتم.نمیخواستم هم زنگ بزنم.دفعه ی بعد که دیدم گفت استادمون چند سال از خودم بزرگتره پیشنهاد ازدواج داده! گفتم خوب نظرت چیه؟ گفت گیج شدم! من بیشترین برخوردم در حد یه دوستی ساده اونم فقط برای چشیدن مزه ی دوستی بود. گفتم بابا مامانت چی میگن؟ گفت سپردن به خودم. گفتم قبول کن خره خودت از نوزده سالگی تو روزنامه ها ترجمه میکردی چه بهتر که همکارت هم باشه.گفت اخه من که...گفتم اون نظریات روشنفکری مال خریتت بود!
  • همین دیروز دوباره دیدم. هنوزم راحت حرف میزنه و خیلی جای خوشحالیه که هر چی میگم می فهمه. یه جورایی آدم خالی میشه وقتی حرف میزنه... گفت آخر شهریور نامزدیه.گفتم نامردی اگه منو دعوت نکنی! گفت دعوتی! گفتم به خدا زنگ میزنم میاما! گفت خبرت میکنم!
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385;ساعت 19:14; توسط ME;